ستایشستایش، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

عشق مامان و بابا

ناهار روز جمعه کنار خانواده دایی جون

١٢/٠٧/٩٢ چند وقتی بود بچه های دایی کباب کوبیده خونگی دلشون می خواست ،‌ من و باباسعیدم تصمیم گرفتیم  روز جمعه که همگی خونه هستن  به افتخارشون کباب درست کنیم کبابو بهانه کردیم تا بتونیم روز خوشی کنار هم داشته باشیم.اتفاقا روز خوبی هم شد و خیلی بهمون خوش گذشت شما هم کلی شیرین زبونی و کارای خنده داری انجام می دادی   و اما عکس کبابا ........           ببین دخملی چقدر بلاست می خواد دوربینو ازم بگیره .......     دخملی همه جا یه اثری از خودش میزاره (اینجا بغل باباسعید هستی )         ...
15 مهر 1392

اول مهر و مهد ستایش عسلی

  روز اول مهر مهد شما جشن داشت ساعت٧:١٥ که رسیدیم مهد شما توی ماشین خواب بودی ١٥دقیقه ای منتظر موندم تا خوابت کامل بشه و سرحال باشی،خلاصه خانمم بیدار شد موهاتو مرتب کردم با کلی ذوق از ماشین پیاده شدی وقتی تزئین بادکنکا دیدی کلی سرحال شدی ، خلاصه ساعت ٨:٤٥ که شروع جشن بود پیش گلم بودم و با تاخیر فراوان ساعت٩:٣٠ رسیدم شرکت روز خوبی بود به گل دخترم خوش گذشت.   اینم ورودی مهد ستایش عسلی           شما سریع با دیدن دوربین  فیگورای جالبی می گرفتی           قربون این صورت نازت برم که پیداس تازه از خواب بیدار شدی   ...
9 مهر 1392

گشت و گذار

    این زمانی که شما دارید گشت و گذار می کنید مردادماه خیلی هم هوا گرمه ولی از اونجایی که ما نه میتونیم حریف گرما بشیم نه حریف شما تسلیم شدیم و شما رو بریدیم پارک شهر بازی ٢ یا ٣شب قبلش مامان جونی دست و پاتو حنا گذاشته بود این بار سومی بود که حنا برات گذاشت  عکسا پیداست، من از کوچیکی از حنا بدم می اومد ولی متاسفانه شما علاقه عجیبی به حنا   داری همش به مامان جون میگی : حنا برام نزاشتی         اینجا بابا سعید بیچاره حالت تهوع گرفت اومد پایین ،‌ من نمیدونم این چه لذتی برای بچه ها داره آخه  چون یه بارم که من ایستادم مراقب شما باشم همین ...
1 مهر 1392

2 سال و شش ماهگی عسل مامان

٢سال و ٦ ماهگی دخترم مبارک این روز و من و باباسعید بهانه کردیم و رفتیم برای دخملی یه میز آرایشی خریدیم و یه جفت کفش ژله ای           فدات شم الهی چه ذوقی داشتی برای میز آرایشیت ،‌بهش میگفتی : این آراشکس یعنی آرایشگاه دوست دارم همیشه بهترین چیزا رو برات بخرم چون مامان عزیزم همیشه بهترین چیزها رو برای من میخرید   ...
1 مهر 1392